
و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !
اولین آواز را من خواندم ،
برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،
تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !
من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !
من ماگدالینم ! غول تماشا !
کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !
سپهر را من نیلگون شناختم !
چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوده !
خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود
و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !
کفش ، ابتکار پرسه های من بود
و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
هندسه ! شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !
من اولین کسی هستم که ،
در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !
من اولین سیاه مستِ زمینم !
هر چرخی که می بینید ،
بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !
تو را نگاه می کنم
که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب
عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم
که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم
که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو
مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم
همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود
که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من
هر دو شکنجه بود و بس
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
اردلان سرافراز
نوروز جشني به درازي تاريخ تمدن بشري است. اين تاريخ
نيست که نوروز را روايت مي کند بل نوروز است که تاريخ را در دامان خويش
پرورده است. نوروز اين ايراني ترين جشن ايرانيان در پيش است آمده است تا
غبار کهنگي و ماندگي به جاي مانده از سرما و زمستان را از چهره ها بزدايد
و شکوفه لبخند را بر لبها و نهال اميد را در دل ها بارور سازد. انتظار
نوروز بس خوشايندتراز خود اوست. آنگاه که همه در تکاپوي زدودن خاکسترهاي
سال کهنه و د رانتظار دميدن سال نو روزهاي پاياني سال را به تلاش و کوششي
فراينده مي گذرانند. متاسفانه حافظه تاريخ ، ملت ايران را که از اعماق
زمان تاکنون نوروز را پاس داشته به جشن نشسته است در ضبط ، حفظ و نگهداري
ريشه هاي اين جشن کهن ياري نداده است. از شواهد بسياري چنين بر مي آيد که
نوروز و برگزاري آن متعلق به تاريخ پيش از تاريخ است و در نتيجه روايات و
آغاز سال بود. نوروز ناميد و جشن گرفت. به جمشيد بر گوهر افشاندند مرآن
روز را روز نوخواندند بزرگان به شادي بياراستند مي و جام و رامشگران
خواستند چنين روز فرخ از آن روزگار بمانده از آن خسروان يادگار” افسانه ها
و اسطوره ها همان تاريخ است که در طول قرن هاي متمادي در اذهان يک ملت با
داستان ها، آرزوها و اميد هاي آنان در آميخته است.
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمیپوشی به كام
بادهء رنگين نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری

![]()
![]()
ســـال نــــو بر همه شمـــا عــــزیزان مبــــــارک![]()
![]()
![]()
![]()
ارادتمند شما رضا ربیعه ![]()
![]()